پهلوان ابروها را تو هم کشيد و گفت: خودش است اما کسی را که آن تو راه نمی دهيم.
پرسيد: چرا؟
گفت:چرا ندارد، صلاح نمی دانيم!
ديد حريف غد است از پسش برنمی آيد. فکر کرد بهتر است وانمودکنم دارم برمی گردم.بعد سرخر را کج کنم بيندازم بيراههو از يک طرف ديگر وارد ده بشوم و همين کار را هم کرد. اما از هر طرف که خواست وارد شود ديد باز حريف سر راهش ايستاده. از مشرق و مغرب رفت، ديد منتظر ايستاده، کله سحر و صلوه ظهر و نصف های شب رفت، ديد منتظر ايستاده. تو دلش گفت حرام زاده پطظر بی خواب است! انگار نه گرسنه اش می شود و نه هيچ وقتکپه مرگش را می گذارد!
رفت جلو گفت: پهلوان تقصير خودم است که زودتر روشنت نکردم. من که می خواهم وارد شوم آدم غريبه ايی نيستم...
پهلوان دويد وسط حرف که: آره می دانم،تو برادر کوچک ارباب دهی.
گفت: عجب پس چرا مزاحمم می شوی نمی گذاری به کارم برسم؟
گفت: برای همين! من با غريبه ها که کاری ندارم. اينجا ايستاده ام که تو يکی را نگذارم پات به ده برسد.
پرسيد: آخر پدر کشتگيت با من چيست؟
گفت: با تو هيچ پدر کشتگی ندارم اختيارنامه را که برادرت داده پاره کن يا بسوزان تا به ده راهت بدهم. قدمت هم روی چشم!
پرسيد:اين را برادرم بهت دستور داده؟
گفت:من اصلا توی عمرم رنگ برادرت را هم نديده ام.
پرسيد: پس به چه حق سر خود تو کارش فضولی می کنی؟
گفت: تازه رسيديم سراصل مطلب! پس جوان بدان که من بخت برادر تو هستم. وظيفه اماين است جلوی کارهايی که به صلاح او نيست بگيرم. شايد بعضی وقتها خودش هم راضی نباشد، اما هميشه وقتی نتيجه کار را ديد می گويد: چه خوب شد که آن روز آن جوری که من می خواستم نشدها!
برادر کوچکه پرسيد: پس چه طور است که من بخت ندارم!
گفت: تو هم داری. همه خلق خدا دارند.
پرسيد: پس چرا بخت من صلاح و مصلحت مرا تشخيص نمی دهد؟
گفت: ببين ما بخت ها معمولا نمی خوابيم، چون مدام بايد چارچشمی هوای شمارا داشته باشيم. اما پاره يي وقت ها می بينيم بيداری کشيدنمان دردی را دوا نمی کند، مثل وقتی که حريف عوضی باشد و خودش دلش نخواهد ما تو کارش دخالت کنيم. خب کاسه که داغ تر از آش نمی شود. آن وقت ما هم از فرصت استفاده می کنيم سرمان را می گذاريم جای پايمان می گيريم می خوابيم و می گوييم به جهنم سياه. بگذار دنيا را آب ببرد!البته وقتی هم که می خوابيم ديگر بيداريمان با کرام الکاتبين است!... تو ارباب جوان! بختت ديده از دستش کاری ساخته نيست، مايوس شده رفته يک گوشه خوابيده، اما حالا که زندگی زده پس کله ات و خودت بيدار شده ای می توانی بروی او را هم بيدار کنی.
جوان گفت: دنيا به اين درندشتي، از کجا بدانم بخت من کدام گوری تمرگيده؟
بخت برادر بزرگه گفت: راست اين راه را میگيری آنقدر می روی تا برسی به دامنه کوه سبزی با درخت های قرمز. بخت تو، تو آن کوه ميان غاری خوابيده و خرخرش از يک فرسخی شنيده می شود. همين قدر که بيدارش کنی کار تمام است.
جوان خوشحال شد. با بخت برادرش خدا نگه دار کرد و راهی را که نشانش داده بود پيش گرفت و تمام روز راه رفت....

