|
+ نوشته شده توسط سودا در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت
18:45 |
چند وقت پیش یکی از اساتید برای اینکه مارو ترقیب کنه درس بخونیم شروع به استفاده از افعال معکوس کرد اینکه درس نخوونیم دنبال مطالب ذکر شده و درس داده شده نریم و اصلا پروژه ای ارائه ندیم!
البته بچه ها از این پیشنهادات استاد به گرمی استقبال کردن "خرو از دمش بکشن جلو میره !" برداشت علمی: برمی گردم!... + نوشته شده توسط سودا در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت
13:1 |
شنبه بلاخره روز آخر رسید این چند روزی حسابی به هم عادت کرده بودیم حالا جای غرولند همش افسوس میخوریم که این روزا هم تموم شد !.... اتوبوس مثل خونمون شده چقد که رو پله هاش نشستیم... چه جاهایی که باهاش نرفتیم ... چه شیطنت ها که با بچه ها نکردیم... از الیگودرز به سمت خمین حرکت کردیم نهارو جاسب خوردیم وقتی از دریاچه قم رد شدیم تازه باورمون شد که داریم به خونه نزدیک میشیم از تهران که یکی یکی بچه ها پیاده شدن و راهی خونه هاشون شدن همین طور بیشتر و بیشتر دلم گرفت ساعت 7:10 برداشت علمی: 1.جاسب مجموع منطقه ای با 7 روستاست که اسامی مختلف دارند و در قدیم محل نگهداری اسب بوده و اسم جاسب به این خاطر روش مونده! 2.دریاچه حوض سلطان: فرو افتادگی نا متقارنی با 330 کیلومتر مربع وسعت در 35 کیلومتری شمال قم و در شمال باختری دریاچه ی نمک است ، این دریاچه شامل 2 چاله ی جدا از هم هست که یکی " حوض سلطان" و دیگری " حوض مره" است و با آبراهه ی باریکی بهم وصل می شوند. حوض سلطان (حوضه ی باختری) با بلندی 806 متر از سطح دریا، تغذیه از روان آبهای سطحی. حوض مره ( حوضه خاوری) تغذیه آن علاوه بر روان آبها از رودشور و قره چای است 3.وقتی DVD ماشین خرابه ، مجبور نیستی فیلم بذاری مگه اینکه بخوای بچه های پر سروصدا رو با فیلم تکراری اخراجی ها خواب کنی البته از سر صدقه ی DVD خراب هر صحنه چندین بار تکرار می شد و البته با تصویر آینه ! ... مطمئنا اگر تایتانیک بود جای غرولند همه با تحسین فیلموتا ته نگاه می کردن! 4. هیچ جا خونه ی خودت نمی شه! پایان برمی گردم!... + نوشته شده توسط سودا در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت
16:30 |
چهارشنبه روز دلگیریه! + نوشته شده توسط سودا در شنبه هفدهم آذر 1386 و ساعت
9:7 |
ایستگاه ۲: + نوشته شده توسط سودا در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت
18:41 |
ساعت:نیم ساعت بعد از حدود۲ همه حسابی خسته و گشنه ایم من بیشتر از همه به علاوه ی کلافه ـ استاد ما گشنمونه! پس کی نهار میخوریم؟ استاد: من که هر وقت دیدمت یا گشنته یا در حال خوردنی ـ استاد: بچه ها دو راه داریم انتخاب کنید! بچه ها: استاد (در ادامه):اما از اونجا که من مسئول شما هستمو خبر ندارم چه جور رستورانیه باید همین نهاری که آ؟وردیمو من می گم بخوریم! بچه ها(در حال انتخاب): ساعت نزدیک ۳: (همه در حال اعتراض و نق زدن) ـ این تن ماهیا چرا اینجوریه؟ تن جسد آدمه یا جسد ماهی مرده های ساحل؟؟؟!!! ـاستاد مطمئنید این ماهیه؟ استاد: از کسی که خریده بپرسید! مادر خرج کی بوده؟ ـ من اینارو نمی خورم من از تن ماهی متنفرم!!! ـ اونوقت باید تا شام بی غذا بمونی بیچاره! یکی از پسرهای کلاس(معروف به "شازده" و البته از جهات ابعادی بعضیا " تپه ماهور" هم بهش می گن):استادبه بچه ها بگید که جز اینا تن ماهی لوبیا هم داریم!!! دخترها در حال مچ گیری شازده(راضی از اطلاع رسانی به موقعش دخترها از خنده در حال غش و ضعفند و اصرار دارن دوباره لیست غذاهارو بشنون! شازده هم خوشحال و راضی به نظر میرسه برداشت علمی: + نوشته شده توسط سودا در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت
17:34 |
ساعت حدود ..:2 گشنمه! همه قایق ها نیم ساعت قبل اومدن و همه رفتن الا قایق ما!... بلاخره ٬ از شانسمون یه قایقران ترک فرستادن که میگه هیچ فارسی بلد نیست! قایقران(به ترکی): کی ترکی بلده گفته هامو ترجمه کنه؟ هیچ کس صداش در نمیاد (بعضیا فکر می کنن: وا چه بی کلاس؟!) قایقران (به ترکی): هیچ کس ترک نیست؟ (و یک سری الفاظ که هیچ کس یواشکی واسمون ترجمه نکرد!) حوصله بچه ها سر رفته همه از هم می پرسن چی می گه؟ بلاخره یکی از دخترا با ناز(به فارسی کاملا غلیظ): من بلدم شما بگید من ترجمه می کنم! قایقران لبخند به لب(به ترکی): شما تبریزی هستید؟ دانشجو(به فارسی): نه ما اصلمون مال زنجانه! قایقران (به ترکی): ارتفاع آب 9 متر٬ کسی تکون بیجا نخوره ! از لبه های قایق فاصله بگیرید! کسی دست رو لبه ها نذاره ! مراقب اطرافتون باشید تا یه وقت با سر تو صخره های بیرون زده نرید! دانشجو: (ترجمه همون بالایی ها!) قایقران (به فارسی کاملا غلیظ و خیلی کتابی و محترمانه): معلوم شد چند نفر ترکن!!! (سر نشین قایق ها شلیک خنده!) و چند نفر اعتراض ! جواب قایقران به اعتراض: پسر اون طنابو باز کن من اینارو نمی برم! تهدیدی که در طول راه تکرار می شد و به نظر میرسید تا آخر ادامه داره! ( صدای اعتراض تبدیل شد به سکوت!) قایقران :این سنگ بزرگ و می بینید که از سقف آویزون شده ؟! به این می گن زبون مادر زن! سرنشین قایق ها که همه دخترند جز استاد٬ همه اعتراض: زبان مادر شوهر!!! یکی از دخترهابا لهجه و ادای قایقران: پسر اون طنابو باز کن! (صدای شلیک خنده دخترها توام با زمزمه اعتراض!) قایقران( با ملایمت و خوشحال و راضی از عصبانی کردن دخترها): نه اتفاقا منم با شما موافقم ٬ لازم نیست طنابو باز کنید٬ این زبان مادر شوهره!!! ـ ـآخه زبان مادرزن انقدر درازه که تو این غار جا نمیشه!!! (اینبار صدای شلیک اعتراض) قایقران (با اشاره به پسری که هم پاش رکاب می زد): پسر اون طنابو باز کن!!! صدای اعتراض با نارضایتی تبدیل شد به سکوت برداشت علمی: + نوشته شده توسط سودا در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت
14:3 |
ساعت حدود ۱۲: بلاخره وارد غار شدیم منتظر اومدن قایق ها بودیم که دیدیم دخترای کلاس دارن یکی از دخترای همکلاسی رو زیارت می کنن و صلوات می فرستن ساعت حدود ۱: ساعت۱:۳۰ برداشت علمی: "ادامه دارد" + نوشته شده توسط سودا در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت
10:40 |
سه شنبه ۱۲ تیر ساعت ۵:۰۰ حرکت از .... مقصد اول:همدان. ایستگاه۱: برداشت علمی:
+ نوشته شده توسط سودا در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت
9:18 |
مدتي پيش، در المپيك سياتل،
9 ورزشكار دو و ميداني كه هركدام گرفتار نوعي عقب ماندگي جسمي يا روحي بودند،
بر روي خط شروع مسابقه دو 100 متر ايستادند،
مسابقه با صداي شليك تفنگ، شروع شد.
هيچكس ، آنچنان دونده نبود،
اما هر نفر ميخواست كه در مسابقه شركت كند و برنده شود آنها در رديفهاي سه تايي شروع به دويدن كردند،
پسري پايش لغزيد ، چند معلق زد و به زمين افتاد، و شروع به گريه كرد.
هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند.
حركت خود را كند كرده و از پشت سر به او نگاه كردند...
ايستادند و به عقب برگشتند... همگي...
دختري كه دچار سندرم دان (ناتواني ذهني) بود كنارش نشست،
او را بغل كرد و پرسيد "بهتر شدي ؟"
پس از آن هر 9 نفر دوشادوش يكديگر تا خط پايان گام برداشتند.
تمام جمعيت روي پا ايستاده و كف زدند. اين تشويقها مدت زيادي طول كشيد.
شاهدان اين ماجرا، هنوز هم در باره اين موضوع صحبت ميكنند. چرا؟
زيرا از اعماق درونمان ميدانيم كه
در زندگي چيزي مهمتر از برنده شدن خودمان وجود دارد.
مهمترين چيز در زندگي، كمك به سايرين براي برنده شدن است.
حتي اگر به قيمت آهسته تر رفتن و تغيير در نتيجه مسابقه اي باشد كه ما در آنشرکت داریم. اگراين پيام را با عزيزانمان درميان بگذاريم، ”شعله يك شمع با افروختن شمع ديگري خاموش نميشود"
![]() + نوشته شده توسط سودا در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت
11:31 |
سلام تصمیم داشتم این آپ رو اختصاص بدم به خاطرات سفر تا دزفول تو فایل هایی بلوتوثیم یه صدای عاشقونه پیدا کردم که نتونستم واسه آپیدنش جلوی خودمو بگیرم ... ********************* صدای عاشقانه: چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری!... چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی برمی گردم!... + نوشته شده توسط سودا در سه شنبه دوم مرداد 1386 و ساعت
13:26 |
|
|