تبليغاتX
زندگی همیشه سخت بی خیال غصه دنیا
اما نزديک ده که رسيد ديد پهلوان رستم صولتی سر راه ايستاده پرسيد:- اقبال کندی همين جاست؟

پهلوان ابروها را تو هم کشيد و گفت: خودش است اما کسی را که آن تو راه نمی دهيم.

پرسيد: چرا؟

گفت:چرا ندارد، صلاح نمی دانيم!

ديد حريف غد است از پسش برنمی آيد. فکر کرد بهتر است وانمودکنم دارم برمی گردم.بعد سرخر را کج کنم بيندازم بيراههو از يک طرف ديگر وارد ده بشوم و همين کار را هم کرد. اما از هر طرف که خواست وارد شود ديد باز حريف سر راهش ايستاده. از مشرق و مغرب رفت، ديد منتظر ايستاده، کله سحر و صلوه ظهر و نصف های شب رفت، ديد منتظر ايستاده. تو دلش گفت حرام زاده پطظر بی خواب است! انگار نه گرسنه اش می شود و نه هيچ وقتکپه مرگش را می گذارد!

رفت جلو گفت: پهلوان تقصير خودم است که زودتر روشنت نکردم. من که می خواهم وارد شوم آدم غريبه ايی نيستم...

پهلوان دويد وسط حرف که: آره می دانم،تو برادر کوچک ارباب دهی.

گفت: عجب پس چرا مزاحمم می شوی نمی گذاری به کارم برسم؟

گفت: برای همين! من با غريبه ها که کاری ندارم. اينجا ايستاده ام که تو يکی را نگذارم پات به ده برسد.

پرسيد: آخر پدر کشتگيت با من چيست؟

گفت: با تو هيچ پدر کشتگی ندارم اختيارنامه را که برادرت داده پاره کن يا بسوزان تا به ده راهت بدهم. قدمت هم روی چشم!

پرسيد:اين را برادرم بهت دستور داده؟

گفت:من اصلا توی عمرم رنگ برادرت را هم نديده ام.

پرسيد: پس به چه حق سر خود تو کارش فضولی می کنی؟

گفت: تازه رسيديم سراصل مطلب! پس جوان بدان که من بخت برادر تو هستم. وظيفه اماين است جلوی کارهايی که به صلاح او نيست بگيرم. شايد بعضی وقتها خودش هم راضی نباشد، اما هميشه وقتی نتيجه کار را ديد می گويد: چه خوب شد که آن روز آن جوری که من می خواستم نشدها!

برادر کوچکه پرسيد: پس چه طور است که من بخت ندارم!

گفت: تو هم داری. همه خلق خدا دارند.

پرسيد: پس چرا بخت من صلاح و مصلحت مرا تشخيص نمی دهد؟

گفت: ببين ما بخت ها معمولا نمی خوابيم، چون مدام بايد چارچشمی هوای شمارا داشته باشيم. اما پاره يي وقت ها می بينيم بيداری کشيدنمان دردی را دوا نمی کند، مثل وقتی که حريف عوضی باشد و خودش دلش نخواهد ما تو کارش دخالت کنيم. خب کاسه که داغ تر از آش نمی شود. آن وقت ما هم از فرصت استفاده می کنيم سرمان را می گذاريم جای پايمان می گيريم می خوابيم و می گوييم به جهنم سياه. بگذار دنيا را آب ببرد!البته وقتی هم که می خوابيم ديگر بيداريمان با کرام الکاتبين است!... تو ارباب جوان! بختت ديده از دستش کاری ساخته نيست، مايوس شده رفته يک گوشه خوابيده، اما حالا که زندگی زده پس کله ات و خودت بيدار شده ای می توانی بروی او را هم بيدار کنی.

جوان گفت: دنيا به اين درندشتي، از کجا بدانم بخت من کدام گوری تمرگيده؟

بخت برادر بزرگه گفت: راست اين راه را میگيری آنقدر می روی تا برسی به دامنه کوه سبزی با درخت های قرمز. بخت تو، تو آن کوه ميان غاری خوابيده و خرخرش از يک فرسخی شنيده می شود. همين قدر که بيدارش کنی کار تمام است.

جوان خوشحال شد. با بخت برادرش خدا نگه دار کرد و راهی را که نشانش داده بود پيش گرفت و تمام روز راه رفت....
+ نوشته شده توسط سودا در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 و ساعت 16:9 |
نحسی عدد 13 چه دليلی دارد!

بنا به يک سنت قديمی در سيزدهمين روز فروردين به نيت در کردن نحسی اين روز به دشت باغ و پارک می رويم.

هنوز علت نحسی 13 برای هيچ کس معلوم نشده است ولي اين عقيده تنها مختص به ما ايرانيان نيست بلکه در سراسر جهان نيز مردم به نحس بودن اين عدد اعتقاد دارند موارد زير بيانگر اين اعتقاد است:

-ماموريت آپولوی13 در 34 سال قبل با ناکامی مواجه شد. اين سفينه روز 13آوريلو در ساعت13:13 دقيقه به فضا پرتاب شد. برحسب خرافاتی که در ذهن ها آمد تمام اعداد و ارقامی که به نحوی به اين مامريت مربوط می شد از طريق رياضی به شماره 13 مرتبط گرديد.

-دکتر" گانتر هرش فلدر" که يک محقق آلمانی است می گويد: خرافات در مورد عدد 13 به عيسويان مربوط می شود، چرا که در مراسم شام آخر 13 نفر يعنی حضرت مسيح و 12 تن از حواريون حضور داشتند. حتی امروز مردم از مهمانيهايی که 13 نفر در آن دعوت شده اند پرهيز می کنند.

-تحقيق در زمينه عدد13 نشان می دهد اسم بسياری از قاتلان بزرگ از 13 حروف تشکيل شده است مانند: yefferyDahmer& charlesMason که اولی 7 نفر و دومی 13 نفر را به قتل رساند.

-در بعضی ساختمانها طبقه 13 وجود ندارد! مثلا بعد از طبقه 12 طبقه 14 به چشم می خورد، يعنی عدد 13 را از طبقات حذف کرده اند

-پلاک بيشتر خانه ها اگر 13 باشد، به جای آن 12+1 نوشته شده است.

-مسافران هواپيما توجه کنند در هيچ هواپيمايی رديف 13 وجود ندارد. بعد از رديف 12 رديف14 قرار گرفته است، چرا که شرکت های سازنده هواپيما در سراسر جهان از دادن شماره 13 به رديف های داخل کابين خودداری کرده اند.

به هر حال ما هم مثل شما معتقديم عدد 13 يا هر عدد ديگری نحس نيست اما هر روزی که با احتياطی، عدم رعايت قوانين و مقرارت و عدم مراقبت آغاز شده باشد مطمئنا می تواند نحسی به بار آورد. پس نحسی عدد 13 فقط يک خرافات است و بس!

(آخه خودتون قضاوت کنيد منی که تو روز 13 ساعت 1 ظهر دنيا اومدم نگم خرافاته بگم چيه؟!!!....)

 

+ نوشته شده توسط سودا در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 13:13 |
يکی بود يکی نبود غير از خداهيچکی نبود.

بودند نبودند، دوتا برادر بودند و يک پدر زحمتکش که توانسته بود با آبله دستش آب و گابی بهم بزند.

از قضای اتفاق، زدو پدره سرشبی تب کردو دم سحر مرد، که از قديم گفته اند آدميزاد آه است و دم! باری، پسرها گريه زاريشان را کردند و عزاداريشان را کردند و ختم پدره را که با آبرو عزت تمام ورچيدند حساب دارو ندارشان را کردند، نصف مال و منال را اين برداشت و نصفی را آن، و هر کدام رفتند سی خودشان.

برادر بزرگه گفت:« زندگی فقط امروز نيست، فردائيم در کار است.آدم از کجا می داند؟ کف دستش را که بو نکرده. پيری هست و کوری هست و هزار جور پيشامد طاق و جفت ديگر» اين بود که از همان فرداش چسبيد به کار و 1شاهی را صنار کردن.

برادر کوچکه گفت :«آدمی که از يک ساعت بعد خودش خبر ندارد حماقت است امروز را بگذارد غصه فردای نيامده را بخورد. نخير، دم را عشق است!حالا که دارم و جوانم بايد کيف دنيا را ببرم!فردا که پير و عليل شدم خشت طلاو نقره هم زير پام باشد دو قاز سياه نمی ارزد!»- اين بود که فکر کسب وکار را بوسيد گذاشت کنج رف. بنا کرد به عيش و عشرت و از کيسه خوردن، تا اين که يک روز ناگهان دست کرد ديد ديگر يک پاپاسی هم ته کيسه نمانده و کفگير درست و حسابی خورده ته ديگ. آه از نهادش برآمد که- ای دل غافل! چی فکر می کردم چی شد! يعنی مال دنيا اينقدر بی وفاست که همه ملک و ثروت تو اين مدت کم مثل برف زير آفتاب تابستان از ميان می رود؟!

نشست فکرهايش را کرد، ديد حرف عاقلانه را برادرش زده. با خودش گفت:خوب است بروم پيشش حال و حکايت خودم را برايش بگويم. برادر بزرگتر است! لابد مايه تيله اي بهم می دهد که جلم را از آب بيرون بکشم.

راه افتاد رفت خانه برادره. سفره دلش را پيش او باز کرد و حال و روزش را به زبانی گفت که از هر کلمه اش پشيمانی می باريد.

برادر بزرگه خوب که حرف هايش را شنيد گفت:راستش گرفتاريت را می فهمم. می دانم که از آن جور زندگی لاابالانه سر خورده ای. اما با وجود همه اين ها برای من از آفتاب روشن تر است که گرفتاری تو از يک چيز ديگر آب می خورد. آن روز هم که ارث و ميراث خدابيامرز پدرمان را تقسيم کرديم و تو گفتی تصميم داری بروی پی يل تلی للی، اول فکر کردم شايد بتوانم با نصيحت و دلالت از خر شيطان پياده ات کنم. اما باز ديدم نه. ريشه خيالات و کارهای تو يک جای ديگر است و حرف های من کاری صورت نمی دهد. بايد آن علت اصلی را جست و از ميان برد.- حالا هم من چشمم از آينده تو آب نمی خورد، اما برای اينکه مبادا فکر کنی زبان را دراز کرده ام تا دست از کيسه ام کوتاه بماند، بيا برادر، يک اختيار نامه می نويسم می دهم دستت، برو به فلان ولايت، نزديک فلان شهر دهی است به اسم اقبال کندی. کدخدا را ببين، اختيار نامه را نشانش بده، از باغ و رمه و مرتع و آسياب و زمين زراعتی هر چه خواستی سوا کن، سرمايه کن، ببينم چه پيش می آيد.

برادر کوچيکه خوشحال شد کاغذ را گرفت. دست و روی همديگر را بوسيدند، ساز سفر کرد و رفت به آن ولايتی که برادر بزرگه گفته بود.

                                                                      ادامه دارد....

+ نوشته شده توسط سودا در شنبه نهم شهریور 1387 و ساعت 17:16 |

وقتى گروه نجات، زن جوان چينى را زير آوار پيدا كردند او مرده بود اما امدادرسانان زير نور چراغ قوه، چيز عجيبى ديدند.
زن با حالتى عجيب به زمين افتاده، زانو زده و بدنش زير فشار آوار كاملاً تغيير يافته بود.

امدادگران تلاش مى كردند جنازه را بيرون بياورند كه ناگهان سرپرست گروه، ديوانه وار فرياد زد: "بياييد، زود بياييد! يك بچه اينجا است. بچه زنده است."

وقتى آوار از روى جنازه مادر كنار رفت نوزادى از زير پيكرش بيرون كشيده شد. او كاملاً سالم و در خواب عميق بود، انگار كه هيچ اتفاقي نيفتاده است، غافل از آنكه بداند مادرش هنگام حفاظت از جگرگوشه خود چگونه جان فشانى كرده است.

مردم وقتى بچه را بغل كردند، يك تلفن همراه از لباسش به زمين افتاد كه روى صفحه شكسته آن، اين پيام ديده مى شد:

"عزيزم، اگر زنده ماندى، هيچ وقت فراموش نكن كه مادر با تمامى وجودش دوستت داشت
+ نوشته شده توسط سودا در سه شنبه چهارم تیر 1387 و ساعت 12:14 |

+ نوشته شده توسط سودا در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:45 |
چند وقت پیش یکی از اساتید برای اینکه مارو ترقیب کنه درس بخونیم شروع به استفاده از افعال معکوس کرد    اینکه درس نخوونیم  دنبال مطالب ذکر شده و درس داده شده نریم و اصلا پروژه ای ارائه ندیم!

البته بچه ها از این پیشنهادات استاد به گرمی استقبال کردن
اما....
نکته چیزی بود که استاد آخر حرفاش گفت

                                             "خرو از دمش بکشن جلو میره !"

برداشت علمی:
۱- کل مطلب نکته بود!
۲- من مطمئنم هممون آدمیم اما احتمالا ....فقط احتمالا همه کمی درصد داریم!

برمی گردم!...              

+ نوشته شده توسط سودا در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 13:1 |

شنبه
مبدا: خرم آباد    مقصد: خونه!

بلاخره روز آخر رسید این چند روزی حسابی به هم عادت کرده بودیم  حالا جای غرولند همش افسوس میخوریم که این روزا هم تموم شد !....

اتوبوس مثل خونمون شده  چقد که رو پله هاش نشستیم... چه جاهایی که باهاش نرفتیم ... چه شیطنت ها که با بچه ها نکردیم...

از الیگودرز به سمت خمین حرکت کردیم نهارو جاسب خوردیم

وقتی از دریاچه قم رد شدیم تازه باورمون شد که داریم به خونه نزدیک میشیم

از تهران که یکی یکی بچه ها پیاده شدن و راهی خونه هاشون شدن همین طور بیشتر و بیشتر دلم گرفت

ساعت 7:10
اینجا خونست بلاخره این سفر هم تموم شد چه حیف که انقد زود گذشت

 

برداشت علمی:

1.جاسب مجموع منطقه ای با 7 روستاست که اسامی مختلف دارند و در قدیم محل نگهداری اسب بوده و اسم جاسب به این خاطر روش مونده!

2.دریاچه حوض سلطان: فرو افتادگی نا متقارنی با 330 کیلومتر مربع وسعت در 35 کیلومتری شمال قم و در شمال باختری دریاچه ی نمک است ، این دریاچه شامل 2 چاله ی جدا از هم هست که یکی " حوض سلطان" و دیگری " حوض مره" است و با آبراهه ی باریکی بهم وصل می شوند.

حوض سلطان (حوضه ی باختری) با بلندی 806 متر از سطح دریا، تغذیه از روان آبهای سطحی.

حوض مره ( حوضه خاوری) تغذیه آن علاوه بر روان آبها از رودشور و قره چای است

3.وقتی DVD  ماشین خرابه ، مجبور نیستی فیلم بذاری مگه اینکه بخوای بچه های پر سروصدا رو با فیلم تکراری اخراجی ها خواب کنی البته از سر صدقه ی DVD خراب هر صحنه چندین بار تکرار می شد و البته با تصویر آینه ! ... مطمئنا اگر تایتانیک بود جای غرولند همه با تحسین فیلموتا ته نگاه می کردن!

4. هیچ جا خونه ی خودت نمی شه!

                                                     پایان

                                                                     برمی گردم!...

+ نوشته شده توسط سودا در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت 16:30 |

چهارشنبه
مبدا: همدان  مقصد: خرم آباد    -  جاده تویسرکان

از ساعت ۳ صبح بیدارم  حال دوستم باز بد شد ساعت ۷ بعد از برگشتن از بیمارستان استاد فرستادش خونه
بازم چند نفری مریض شدن و اساتید بازم تاکید کردن حق هیچگونه هله هوله خوری و تک روی نداریم!!!
اما مهندس هنوز هم دست از تک روی و تک خوری و هله هوله قاچاقی خوری برنداشته و گاهی فرصت مناسب که گیر میاره به ما هم قاچاقی پفک و چیپش می رسونه!

روز دلگیریه!
اس ام اس خواهرم که بهم رسيد اصلا خوشحال نشدم() نوشته بود: " سلام خوبی؟ یادی از ما نمی کنی ، نیستی که اذیتم کنی!"
البته همه می دونن که من هیچ وقت هیچ کس رو اذیت نمی کنم و سر به سر کسی نمی ذارم ! منظور خواهرمم این بود که دلش برای خوبی هام تنگ شده و جای خالیم حسابی تو خونه نمود کرده!
منم واسه اینکه دلتنگی از سرشون بپره یکی از جمله هایی که خواهرم دوست داره رو براش اس ام اس کردم

پنجشنبه  مبدا: خرم آباد    مقصد: دزفول     -  جاده خرم آباد -اهواز
امروز به نیت دیدن سد راه افتادیم اما خوب کنف شدیم و دماغمون سوخت وقتی تو محوطه سد راهمون ندادن و اصرار اساتید هم بی نتیجه موند!
بچه ها از بس تو ماشین مونده بودن در حال انفجار بودن و تمنا می کردن لائقل بذارید بریم دستشویی
عاقبت مهندس بدو بدو رفت و برگشت! بچه ها که حسابی بهشون فشار اومده بود اعتراض می کردن: فقط مهندس آدمه؟ بابا ما شدیم آکواریم!
- استاد مهندس بازم تک روی کردها!
استاد: خب ایندفعه که خواست بره می گم دست شماهارو هم بگیره با خودش ببره! خوبه؟
-

برداشت علمی :
۱- جالب ترین نکته وقت ورود به لرستان وقتی بود که خرم آبادی هارو دیدیم ٬ قبول دارم بچه ها یه کم شورشو در آورده بودن اما خوب دیگه تا حالا تا حالا اینهمه لر یه جا ندیده بودیم!!!
۲- این منطقه برروی بزرگترین لنداسلاید جهان قرار گرفته بزرگترین لغزش به نام سیمره قرار دارد که حدود ۱۰۰۰۰ سال پیش در محل اتصال رودخانه سیمره - کشکان رخ داده. در اثر این لنداسلایداین جاده تنگه فنی نام گرفته ٬ همواره در حال نشست و بازسازی است
۳- پل زال برروی دره عمیق ایجاد شده که این دره ۱/۰ از دره ای است که سد دز برروی آن ساخته شده و در اطراف دره رخنمون هایی از سازند بختیاری را داریم
۴- درسته که سد دز رو کارگرای ایرانی ساختن اما خواهشا وقتی دربارش صحبت می کنید جوگیر غرور ملی و فن و سبک ایرانی نشید ٬ وقتی که طراحی اش به عهدی اتریشی ها بوده!

"ادامه دارد"
                                                                    برمی گردم!

+ نوشته شده توسط سودا در شنبه هفدهم آذر 1386 و ساعت 9:7 |

ایستگاه ۲:
ساعت ۵ ـ گنج نامه:
دوستم بهتر نشده از سر نهار که گلاب به روتون آورد رو ما تو ماشین مونده استراحت کنه!
به پیشنهاد مهندس(که یکی از ۳ عضو مسئول حاضره! و البته به نوعی آتیش پاره و سرکرده ی پسرها در شیطنت و شلوغ کاریه) بنا شده برگشتنی به اتوبوس بریم بستنی بخوریم!
یک گروه نوازنده ی ساز سنتی پایین پله های کتیبه مشغول تند کردن ریتم سازشون هستند و سعی دارن به هر قیمتی که هست نظر مردم رو به خودشون جلب کنن یکی دوتا از بچه های اکیپ هم قاطی جمعیت شدن و معلوم نیست اون وسط دارن چی کار میکنن!
ساعت ۵:۳۰
لب و لوچه مهندس بستنی مالیده دستشم چوب بستنیه اما اصرار داره هنوز بستنی نخورده!
اساتید امروز بعداز ظهر خوردن هر گونه هله هوله و حملشو ممنوع و غیر مجاز اعلام کردن و بناست در صورت روءیت جلب بشه(تا احتمالا توسط مهندس پاک سازی بشه!)
ساعت۵:۴۰
باز یوسفی با ما بحث راه انداخت!
قضیه این بود که ما دخترا اصرار داشتیم بعد از رفتن به خوابگاه خودمون بریم بیرون و یوسفی اصرار داشت نه که نه!
- چرا نه؟ ( به تو چه که ما میخوایم بریم بیرون)
ـ چرا نمی فهمید اومدیمو دزدیدنتون!
- نخیر ما رو نمیدزدن!
- بیخود کردید!
(و دعوامون دراومد! بعد قضیه دوی سرعتی سر نهار این دومین باریه که دماغشو می کنه تو کفش من!)
ساعت ۶:۱۵
من واقعا دلخورو ناراحتم !دخترا هم اصرار دارن یوسفی غلط کرد و شکر خورد!... حالا خیلی خوشم میاد خود یوسفی هم اومده معذرت خواهی و به نوعی منت کشی و رفع کدورت با این حال اصرار داره:
ای بابا من مگه چی گفتم خب ببخشید اما راست دیگه!
ساعت ۶:۳۰
خوابگاه پسرانه(همدان):
از اونجایی که همیشه خانمها مقدمند اول پسرها رو رسوندن خوابگاه که جابه جا شن و آماده شن بریم رستوران تا بعد شام ما دخترهارو هم واسه خواب ببرن خوابگاهمون!
هرچند دخترا ناراضی بودن اما بلاخره از نبود پسرها نهایت استفاده رو کردن و برای اینکه امروز ورزش نکرده بودن کمی حرکات شبیه به ایروبیک انجام دادن!
ساعت۹:۰۰(بیمارستان سینا - همدان)
بقیه رستوران هستند منو ۲ تا از دخترها(من همراهم) رو نیم ساعت پیش استاد آورد گذاشت و رفت و بناست وقتی سرم بچه ها تموم شد بیان دنبالمون مارو هم ببرن خوابگاهمون!
محیط بیمارستان کاملا دوستانه و گرم و دلپذیر و آرومه( البته این صدای دادو بیداد واسه ابراز علاقه و بیان ندامت طرفین دعوا بهمه و این مامورهای پلیس فقط واسه اینکه محیط رو دوستانه تر کنن دست چند نفری النگو انداختن!)


برداشت علمی:
۱. وقتی یه گروه نوازنده خیابونی دارن ساز سنتی میزنن هیچ درست نیست بیفتی وسط بندری بری!!!
۲. اگه نمره میخوای با استاد شوخی نکن! ( در عوض می تونی واسه خودشیرینی هربار که میخواد از جلو صندلیت تو اتوبوس رد شه و بره سمت آبخوری ماشین ٬ واسش سرپاشی و سرکج کنی و بگی:"سلام استاد خسته نباشید"
۳. خانمها همیشه مقدمند! وقتی ۱ اکیپ پسرو اول میرسونن خوابگاه که جابه جا شن اصلا منظورشون نقض این نکته نیست! بلکه فقط به این خاطره که آقایون قبل از رفتن به رستوران نیاز دارن تعویض لباس و تجدید آرایش کنن!
۴. گاهی لازمه جز خودمون به دیگران هم فکر کنیم!

"ادامه دارد"....
                                                                              برمیگردم!

+ نوشته شده توسط سودا در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت 18:41 |
ساعت:نیم ساعت بعد از حدود۲
همه حسابی خسته و گشنه ایم من بیشتر از همه به علاوه ی کلافه مریضی دوستم حسابی حواسمو ریخته بهم٬ از صبح حالش بده و تا به حالم به اندازه ی کافی سفر تلخی رو داشته دیشب تا سحر بیمارستان بوده و صبح بدو بدو ساکشو برداشته و همراهمون راه افتاده(فقط به خاطر اینکه نمره ی این درس عملی رو از دست نده!!!) صبح کمی بهتر بود ٬ امیدواریم امروز فقط دوره نقاهتش باشه و بعد اینو لائقل با سلامت سپری کنه!!!

ـ استاد ما گشنمونه! پس کی نهار میخوریم؟
استاد: من که هر وقت دیدمت یا گشنته یا در حال خوردنی شکمو ! انقد میخوری چرا یه کم چاق نمی شی؟
ـ
استاد: بچه ها دو راه داریم انتخاب کنید! یا نهاری  که همراهمون آوردیمو بخوریم یا بریم رستوران!...
بچه ها:
استاد (در ادامه):اما از اونجا که من مسئول شما هستمو خبر ندارم چه جور رستورانیه باید همین نهاری که آ؟وردیمو من می گم بخوریم!
بچه ها(در حال انتخاب): بله استاد هر چی شما بفرمائید!!!

ساعت نزدیک ۳:
(همه در حال اعتراض و نق زدن)
ـ این تن ماهیا چرا اینجوریه؟ تن جسد آدمه یا جسد ماهی مرده های ساحل؟؟؟!!!
ـاستاد مطمئنید این ماهیه؟
استاد: از کسی که خریده بپرسید! مادر خرج کی بوده؟
ـ من اینارو نمی خورم من از تن ماهی متنفرم!!!
ـ اونوقت باید تا شام بی غذا بمونی بیچاره!
یکی از پسرهای کلاس(معروف به "شازده" و البته از جهات ابعادی بعضیا " تپه ماهور" هم بهش می گن):استادبه بچه ها بگید که جز اینا تن ماهی لوبیا هم داریم!!!
دخترها در حال مچ گیری و آماده برای سر به سر گذاشتن و دست انداختن و گاف گرفتن(نمیدونم چرا همیشه تا قضیه مچ گیری و گاف گرفتن میشه همه خستگی و گشنگی از یادمون میره و آماده به خدمت میشیم) خیلی جدی از شازده پرسیدیم: ا...؟راستی؟... مگه غیر تن ماهی چیز دیگه هم داریم؟
شازده(راضی از اطلاع رسانی به موقعش): بله خانم! تن ماهی٬ تن ماهی بادمجان٬ تازه تن ماهی لوبیا... هم داریم!
دخترها از خنده در حال غش و ضعفند و اصرار دارن دوباره لیست غذاهارو بشنون!
شازده هم خوشحال و راضی به نظر میرسه٬ فقط کمی تعجب کردهاصلا متوجه دلیل خنده و پیگیری دخترها نیست و تنها این براش سئواله که ۴تا کنسرو انقدر خنده و خوشحای داره؟

برداشت علمی:
۱. انواع کنسروهای خوراکی : تن ماهی٬ تن ماهی لوبیا٬ تن ماهی بادمجان....
۲. وقتی میخواید شوخی شهرستانی کنیدمواظب باشید اطراف استاد نباشید چون ممکنه طرف جاخالی بده و وسیله پرتابی بره تو صورت استاد(البته متاسفانه تو این دنیا همه چیز ممکنه)
۳. هر وقت مادر خرج بودید و خواستید تن ماهی واسه کل اکیپ بگیرید فقط وقتی از نوع سفید و ارزون و کنسرو ماهی مرده های تو ساحل بگیرید که مطمئن باشید خودتون قرار نیست از اونا بخورید!
۴. هیچ وقت به آدم مریض غذاهای روغنی (خصوصا تن ماهی های نامطمئن) ندید٬ چون مستقیما رو خودتون بالا میاره!

"ادامه دارد"
                                                                                   برمیگردم!...

+ نوشته شده توسط سودا در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 17:34 |
ساعت حدود ..:2 گشنمه!
همه قایق ها نیم ساعت قبل اومدن و همه رفتن الا قایق ما!...
بلاخره ٬ از شانسمون یه قایقران ترک فرستادن که میگه هیچ فارسی بلد نیست!
قایقران(به ترکی): کی ترکی بلده گفته هامو ترجمه کنه؟
هیچ کس صداش در نمیاد (بعضیا فکر می کنن: وا چه بی کلاس؟!)
قایقران (به ترکی): هیچ کس ترک نیست؟ (و یک سری الفاظ که هیچ کس یواشکی واسمون ترجمه نکرد!)
حوصله بچه ها سر رفته همه از هم می پرسن چی می گه؟
بلاخره یکی از دخترا با ناز(به فارسی کاملا غلیظ): من بلدم شما بگید من ترجمه می کنم!
قایقران لبخند به لب(به ترکی): شما تبریزی هستید؟
دانشجو(به فارسی): نه ما اصلمون مال زنجانه!
قایقران (به ترکی): ارتفاع آب 9 متر٬ کسی تکون بیجا نخوره ! از لبه های قایق فاصله بگیرید! کسی دست رو لبه ها نذاره ! مراقب اطرافتون باشید تا یه وقت با سر تو صخره های بیرون زده نرید!
دانشجو: (ترجمه همون بالایی ها!)
قایقران (به فارسی کاملا غلیظ و خیلی کتابی و محترمانه): معلوم شد چند نفر ترکن!!!
(سر نشین قایق ها شلیک خنده!) و چند نفر  اعتراض !
جواب قایقران به اعتراض: پسر اون طنابو باز کن من اینارو نمی برم!
تهدیدی که در طول راه تکرار می شد و به نظر میرسید تا آخر ادامه داره!
( صدای اعتراض تبدیل شد به سکوت!)
قایقران :این سنگ بزرگ و می بینید که از سقف آویزون شده ؟! به این
می گن زبون مادر زن!
سرنشین قایق ها که همه دخترند جز استاد٬ همه اعتراض: زبان
مادر شوهر!!!
یکی از دخترهابا لهجه و ادای قایقران: پسر اون طنابو باز کن!
(صدای شلیک خنده دخترها توام با زمزمه اعتراض!)
قایقران( با ملایمت و خوشحال و راضی از عصبانی کردن دخترها): نه اتفاقا منم با شما موافقم ٬ لازم نیست طنابو باز کنید٬ این زبان مادر شوهره!!!
ـ
ـآخه زبان مادرزن انقدر درازه که تو این غار جا نمیشه!!!

(اینبار صدای شلیک اعتراض)
قایقران (با اشاره به پسری که هم پاش رکاب می زد): پسر اون طنابو باز کن!!!
صدای اعتراض با نارضایتی تبدیل شد به سکوت

برداشت علمی:
۱. سنگهای غار سیلیسی و آهکی اند!
۲. بچه ها تغریبا تیک گرفته بودن ٬ تا کسی بیرون غار هم حرفی میزد می گفتن: پسر اون طنابو باز کن!!! 

مناجات نامه:
خدا زندگی هیچ آدم گشنه و خسته ای رو٬ محتاج یه طناب نکنه !!!
" ادامه دارد "
                                                                       برمی گردم!...

+ نوشته شده توسط سودا در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 14:3 |
ساعت حدود ۱۲:
بلاخره وارد غار شدیم هوای داخل واقعا سرده
منتظر اومدن قایق ها بودیم که دیدیم دخترای کلاس دارن یکی از دخترای همکلاسی رو زیارت می کنن و صلوات می فرستن جویا شدیم فهمیدیم یکی از اساتید محترم رد که می شده( عمدی یا سهوی بماند) کتف مبارک و مالانده و رفته و بقیه رفتن زیارت بلکه قصمت شد

ساعت حدود ۱:
دماغا یخ زده صورت ها صورتی  بعضیا که حسابی فشارشون افتاده مهتابی شدن و چندتایی هم نور بالا میزدن اما گلاب به روتون اونجا که نمیشد کاریش کرد

ساعت۱:۳۰
فقط خواستم بگم هیچ اتفاقی در جریان نیست! و به جز گروه ما هیچ بنده و بشر دیگه ای داخل غار نیست هیچ کس!
تاکید می کنم ما هیچ کس و ندیدیم هیچ کسم دست ننداختیم

برداشت علمی:
۱. وقتی می خواید عکس دسته جمعی بگیرید نکاتی رو بسته به شرایط موجود در نظر بگیرید مثلا تو غار روی شناور همگی یه جا وانستید چون ممکنه زیادی سنگین کنید همگی باهم تشریف ببرید به عمق ۹ متر  در ضمن تو عکسایی که قول دادید به استاد هم نشونشون بدید و با دوربین دیجیتال گرفته می شه و می شه در جا دیدشون خواهشا واسه هرکی شاخ میذارید واسه استاد نذارید (نکته اخلاقی )وگرنه خوب می دونه آخر ترم چطور از خجالتتون در بیاد
۲.وقتی دارید غریبه ها رو دست میندازید اول مطمئن شید استادتون اون طرفا نیست

"ادامه دارد"
                                                                                     برمی گردم!...

+ نوشته شده توسط سودا در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 10:40 |
سه شنبه ۱۲ تیر
ساعت ۵:۰۰ حرکت از .... مقصد اول:همدان.

ایستگاه۱:
ساعت۱۱:۰۰  ـ غار علیصدر:
تو صف بلیت غار علیصدر واستادیم  هوا بد نیست اما لازمه که تو سایه بشینیم تا نسوزیم
فالگیر ها و آدامس فروش های کوچولو( بیشترپسر بچه های ۵ تا ۸ سال) دورمون کردن بعضیاشون (که خیلی مهربون هستند) واسه بعضیامون ( که یه کم خوش قیافه تریم و مهربون برخورد می کنیم) فال مجانی می گیرن  و هر چی هم ما اصرار می کنیم کاغذای فالو پس بگیرن و لائقل به یکی بفروشن قبول نمی کنن.
قفس طاووس ها روبه روی صف ما قرار داره و از بس جیغ می زنن دیوونمون کردن!
می گن "نر" های طبیعت زیباتر هستند   هستند ولی خیلی پرو اند (این استثنا نداره)
خدارو شکر فقط قیافه دارن اگه همه چی تکمیل بودن چی می کردن دیگه(ای بابا حالا چرا شماها ناراحت می شین دارم طاووس ها رو می گم)

برداشت علمی:
۱. ما فهمیدیم طبیعت همیشه راه خودشو طی می کنه دختر دختره  پسر هم پسر! و این کوچیک و بزرگ نداره
۲. اگه فال مجانی می خوای اونم از پسر بچه ها: اولا باید دختر باشی دوما خوشکل و مهربون!
۳. وقتی از طرف دانشگاه با ۲ تا استاد میرید گردش علمی حقتونه موقع بلیت گرفتن مثل بدبخت بیچاره ها ۳ ساعت تو صف بلیت کنار جدول بشینید تا اساتید برن و تخفیف ویژه دانشجویی بگیرن!


                                                                              ادامه دارد
                                                                                    برمی گردم

+ نوشته شده توسط سودا در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت 9:18 |

مدتي پيش، در المپيك سياتل،
9 ورزشكار دو و ميداني كه هركدام گرفتار نوعي عقب ماندگي جسمي يا روحي بودند،
بر روي خط شروع مسابقه دو 100 متر ايستادند،
مسابقه با صداي شليك تفنگ، شروع شد.
هيچكس ، آنچنان دونده نبود، 
اما هر نفر ميخواست كه در مسابقه شركت كند و برنده شود
 
         آنها در رديفهاي سه تايي شروع به دويدن كردند،
پسري پايش لغزيد ، چند معلق زد و به زمين افتاد، و شروع به گريه‌ كرد.
هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند.
حركت خود را كند كرده و از پشت سر به او نگاه كردند...
ايستادند و به عقب برگشتند... همگي...
  
                         دختري كه دچار  سندرم دان (ناتواني ذهني) بود كنارش نشست،
                          او را بغل كرد و پرسيد "بهتر شدي ؟"
                         پس از آن هر 9 نفر دوشادوش يكديگر تا خط پايان گام برداشتند.
 
                                
     تمام جمعيت روي پا ايستاده و كف زدند. اين تشويقها مدت زيادي طول كشيد.
 
شاهدان اين ماجرا، هنوز هم در باره اين موضوع صحبت ميكنند. چرا؟
 
                            زيرا از اعماق درونمان ميدانيم كه
           در زندگي چيزي مهمتر از برنده شدن خودمان وجود دارد.
 
          مهمترين چيز در زندگي، كمك به سايرين براي برنده شدن است. 
    حتي اگر به قيمت آهسته تر رفتن و تغيير در نتيجه مسابقه اي باشد كه ما در آنشرکت داریم.

            
اگراين پيام را با عزيزانمان درميان بگذاريم،
             شايد موفق شويم تا قلبمان را تغيير دهيم، شايد هم قلب شخص ديگري را، ...
 
              ”شعله يك شمع با افروختن شمع ديگري خاموش نميشود"
 
+ نوشته شده توسط سودا در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 11:31 |
سلام
تصمیم داشتم این آپ رو اختصاص بدم به خاطرات سفر تا دزفول و سوتی ها و عکسای سفر اما...
تو فایل هایی بلوتوثیم یه صدای عاشقونه پیدا کردم که نتونستم واسه آپیدنش جلوی خودمو بگیرم ...
                        *********************
صدای عاشقانه:
چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو دزدید
                       و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد
     زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی
                                           حس کنی که هنوزم دوسش داری!...

چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی
                      که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده!
چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهش حرف بزنی اما وقتی دیدیش
                                               هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی!
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما...
                مجبور باشی بخندی تا
                                                   نفهمه که هنوزم دوسش داری!...
چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی
                             و هزار بار تو خودت بشکنی
                                         و اونوقت آروم زیر لب بگی :
 
                                                                گل من باغچه نو مبارک!...

                                                                               برمی گردم!...

+ نوشته شده توسط سودا در سه شنبه دوم مرداد 1386 و ساعت 13:26 |
ما همیشه
                                            صداهای بلندو می شنویم

                               پررنگ ها رو می بینیم

                سخت هارو بدست میاریم

   اما...                                               
               غافل از اینکه :

  خوبا...
              
 بیصدا میان

                           بیرنگ می مونن

                                      و آسون میرن.....


دارم میرم سفر...البته بیصدا بیرنگ و آسون

                                                                       

                                                                               برمی گردم...

 

+ نوشته شده توسط سودا در دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 11:47 |
چقدر خوبه که آدم با یه جمله یه روح تازه بسازه و یه دنیا شادی به دیگران ببخشه!...

                                   ..... دوستت دارم.....

  وقتی سر به سرش گذاشتم قصدم فقط مردم آزاری بودبرامم مهم نبود اذیت بشه یا نه
  اصلا می خواستم اذیتش کنم  می خواستم لجشو در بیارم می خواستم عصبانیش کنم!
         اگه همه ازش می ترسن من نمی ترسم !!!
     سزای آدمای خشک و خود خواه و از خودراضی همینه!!!
                                                                                      اما....

      هیچ وقت فکر نمی کردم این تهدید ساده اما قشنگ جواب کارم باشه !....

                             ـ حیف که دوستت دارم وگرنه.....


همین کارارو می کنه که هی دوست دارم اذیتش کنم

                                                                                    برمی گردم!...

+ نوشته شده توسط سودا در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت 10:0 |
نمی دونم چرا وقتی به قلب دیگه ای تسلت داشتی دیگه چرا دنبال اهلی کردن یه دل تازه اومدی ؟

تازه وقتی اهلی شد بهش گفتی : عاشق یکی دیگه ام !
                                                     نگاش کن
                                                         می بینیش ؟!
                                                                              این عشق منه!...


                 اگه ببخشم بدستت میارم اگه بگذرم از دستم می دی
                هر لحظه که می گذره فاصله ای به قد عمر ازت می گیره
       و کسی که اینقدر براش کوتاه میای
                                   شاید هرگز چیزی به چشمش نیاد !

     اینجاست که می مونم وقتی می گم: متاسفم برات !....
                 منظورم با تو ء   یا با دل ساده خودم؟!؟!

فکر کنم تب دارم !...
            چرا این ترانه دائم در من تکرار می شه؟!؟.....

می دونم برات عجیبه اینهمه اصرار و خواهش
                            اینهمه خواستن دستات بدون حتی نوازش !...
می دونم که خنده داره واسه تو گریه و دردم 
        می گدری از منو می ری اما باز من بر می گردم
می دونم برات عجیبه من با اون همه غرورم
       
پیش همه ی بدی هات چه جوری بازم صبورم
می دونم واست سئواله که چرا پیشت حقیرم
        دور می شی منو نبینی باز سراغتو می گیرم
می دونی واسه چی از تو بد می بینم و می خندم
        تا نبینی گریه هامو دوتا چشمامو می بندم
می دونم یه روز می فهمی روزی که دنیارو گشتی
        من چه جوری تورو خواستم تو چه جور ازم گذشتی!....

                                                                                     بر می گردم!...

+ نوشته شده توسط سودا در سه شنبه هشتم خرداد 1386 و ساعت 11:21 |
  دریا را در آغوشت می تکانم
                                     تا دریا باشی
       حرف دل به دریا گفتن
                        ساده تر از نگاه غمگینی است
                           که نمی تواند دهانت را مست کند

تا صدایم کنی ...
 
                  چشمم را می بندم و به رسم باد
                                          در گیسوانت می ورزم

                  تا خلوت آبی تو را منتشر کنم 
 
                                                     شاید همین شاهکار من باشد!!!...

                                 
                                                                          برمی گردم

+ نوشته شده توسط سودا در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:36 |
سراسر زندگی انسان بر روی زمین در همین خلاصه میشود .

یافتن بخش دیگر !!!
مهم نیست که وانمود می کند درجستجوی جسم است یا پول یا مدرک!....

اگر نتواند بخش دیگر خودش را بیابد هر آنچه بدست آورد ناقص خواهد بود
فراتر از همه چیز مسئول آنیم که در هر زندگی دست کم یکبار با بخش دیگر خود که در راه ما تجلی خواهد کرد یگانه شویم
                                                    حتی اگر فقط برای چند لحظه باشد!

چون این لحظات عشقی چنان عظیم به همراه خواهد داشت که بقیه روزگار مارا توجیه می کند.

        پائولو کوئیلو

                                          برمیگردم                                                       

+ نوشته شده توسط سودا در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:53 |