![]() |
![]() |
|
|
برایت از طلا تختی مسیری رو به خوشبختی
برایت عمر نوحی را وقار همچو کوهی را برایت صبر ایوبی حیاتی مملو از خوبی برایت شاد بودن را فقط آزاد بودن را رفاقت را صداقت را محبت را دعا کردم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 22:49 توسط سودا |
|
|
اما نزديک ده که رسيد ديد پهلوان رستم صولتی سر راه ايستاده پرسيد:- اقبال کندی همين جاست؟
پهلوان ابروها را تو هم کشيد و گفت: خودش است اما کسی را که آن تو راه نمی دهيم. پرسيد: چرا؟ گفت:چرا ندارد، صلاح نمی دانيم! ديد حريف غد است از پسش برنمی آيد. فکر کرد بهتر است وانمودکنم دارم برمی گردم.بعد سرخر را کج کنم بيندازم بيراههو از يک طرف ديگر وارد ده بشوم و همين کار را هم کرد. اما از هر طرف که خواست وارد شود ديد باز حريف سر راهش ايستاده. از مشرق و مغرب رفت، ديد منتظر ايستاده، کله سحر و صلوه ظهر و نصف های شب رفت، ديد منتظر ايستاده. تو دلش گفت حرام زاده پطظر بی خواب است! انگار نه گرسنه اش می شود و نه هيچ وقتکپه مرگش را می گذارد! رفت جلو گفت: پهلوان تقصير خودم است که زودتر روشنت نکردم. من که می خواهم وارد شوم آدم غريبه ايی نيستم... پهلوان دويد وسط حرف که: آره می دانم،تو برادر کوچک ارباب دهی. گفت: عجب پس چرا مزاحمم می شوی نمی گذاری به کارم برسم؟ گفت: برای همين! من با غريبه ها که کاری ندارم. اينجا ايستاده ام که تو يکی را نگذارم پات به ده برسد. پرسيد: آخر پدر کشتگيت با من چيست؟ گفت: با تو هيچ پدر کشتگی ندارم اختيارنامه را که برادرت داده پاره کن يا بسوزان تا به ده راهت بدهم. قدمت هم روی چشم! پرسيد:اين را برادرم بهت دستور داده؟ گفت:من اصلا توی عمرم رنگ برادرت را هم نديده ام. پرسيد: پس به چه حق سر خود تو کارش فضولی می کنی؟ گفت: تازه رسيديم سراصل مطلب! پس جوان بدان که من بخت برادر تو هستم. وظيفه اماين است جلوی کارهايی که به صلاح او نيست بگيرم. شايد بعضی وقتها خودش هم راضی نباشد، اما هميشه وقتی نتيجه کار را ديد می گويد: چه خوب شد که آن روز آن جوری که من می خواستم نشدها! برادر کوچکه پرسيد: پس چه طور است که من بخت ندارم! گفت: تو هم داری. همه خلق خدا دارند. پرسيد: پس چرا بخت من صلاح و مصلحت مرا تشخيص نمی دهد؟ گفت: ببين ما بخت ها معمولا نمی خوابيم، چون مدام بايد چارچشمی هوای شمارا داشته باشيم. اما پاره يي وقت ها می بينيم بيداری کشيدنمان دردی را دوا نمی کند، مثل وقتی که حريف عوضی باشد و خودش دلش نخواهد ما تو کارش دخالت کنيم. خب کاسه که داغ تر از آش نمی شود. آن وقت ما هم از فرصت استفاده می کنيم سرمان را می گذاريم جای پايمان می گيريم می خوابيم و می گوييم به جهنم سياه. بگذار دنيا را آب ببرد!البته وقتی هم که می خوابيم ديگر بيداريمان با کرام الکاتبين است!... تو ارباب جوان! بختت ديده از دستش کاری ساخته نيست، مايوس شده رفته يک گوشه خوابيده، اما حالا که زندگی زده پس کله ات و خودت بيدار شده ای می توانی بروی او را هم بيدار کنی. جوان گفت: دنيا به اين درندشتي، از کجا بدانم بخت من کدام گوری تمرگيده؟ بخت برادر بزرگه گفت: راست اين راه را میگيری آنقدر می روی تا برسی به دامنه کوه سبزی با درخت های قرمز. بخت تو، تو آن کوه ميان غاری خوابيده و خرخرش از يک فرسخی شنيده می شود. همين قدر که بيدارش کنی کار تمام است. جوان خوشحال شد. با بخت برادرش خدا نگه دار کرد و راهی را که نشانش داده بود پيش گرفت و تمام روز راه رفت.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 16:9 توسط سودا |
|
|
نحسی عدد 13 چه دليلی دارد!
بنا به يک سنت قديمی در سيزدهمين روز فروردين به نيت در کردن نحسی اين روز به دشت باغ و پارک می رويم. هنوز علت نحسی 13 برای هيچ کس معلوم نشده است ولي اين عقيده تنها مختص به ما ايرانيان نيست بلکه در سراسر جهان نيز مردم به نحس بودن اين عدد اعتقاد دارند موارد زير بيانگر اين اعتقاد است: -ماموريت آپولوی13 در 34 سال قبل با ناکامی مواجه شد. اين سفينه روز 13آوريلو در ساعت13:13 دقيقه به فضا پرتاب شد. برحسب خرافاتی که در ذهن ها آمد تمام اعداد و ارقامی که به نحوی به اين مامريت مربوط می شد از طريق رياضی به شماره 13 مرتبط گرديد. -دکتر" گانتر هرش فلدر" که يک محقق آلمانی است می گويد: خرافات در مورد عدد 13 به عيسويان مربوط می شود، چرا که در مراسم شام آخر 13 نفر يعنی حضرت مسيح و 12 تن از حواريون حضور داشتند. حتی امروز مردم از مهمانيهايی که 13 نفر در آن دعوت شده اند پرهيز می کنند. -تحقيق در زمينه عدد13 نشان می دهد اسم بسياری از قاتلان بزرگ از 13 حروف تشکيل شده است مانند: yefferyDahmer& charlesMason که اولی 7 نفر و دومی 13 نفر را به قتل رساند. -در بعضی ساختمانها طبقه 13 وجود ندارد! مثلا بعد از طبقه 12 طبقه 14 به چشم می خورد، يعنی عدد 13 را از طبقات حذف کرده اند -پلاک بيشتر خانه ها اگر 13 باشد، به جای آن 12+1 نوشته شده است. -مسافران هواپيما توجه کنند در هيچ هواپيمايی رديف 13 وجود ندارد. بعد از رديف 12 رديف14 قرار گرفته است، چرا که شرکت های سازنده هواپيما در سراسر جهان از دادن شماره 13 به رديف های داخل کابين خودداری کرده اند. به هر حال ما هم مثل شما معتقديم عدد 13 يا هر عدد ديگری نحس نيست اما هر روزی که با احتياطی، عدم رعايت قوانين و مقرارت و عدم مراقبت آغاز شده باشد مطمئنا می تواند نحسی به بار آورد. پس نحسی عدد 13 فقط يک خرافات است و بس! (آخه خودتون قضاوت کنيد منی که تو روز 13 ساعت 1 ظهر دنيا اومدم نگم خرافاته بگم چيه؟!!!....)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 13:13 توسط سودا |
|
|
يکی بود يکی نبود غير از خداهيچکی نبود.
بودند نبودند، دوتا برادر بودند و يک پدر زحمتکش که توانسته بود با آبله دستش آب و گابی بهم بزند. از قضای اتفاق، زدو پدره سرشبی تب کردو دم سحر مرد، که از قديم گفته اند آدميزاد آه است و دم! باری، پسرها گريه زاريشان را کردند و عزاداريشان را کردند و ختم پدره را که با آبرو عزت تمام ورچيدند حساب دارو ندارشان را کردند، نصف مال و منال را اين برداشت و نصفی را آن، و هر کدام رفتند سی خودشان. برادر بزرگه گفت:« زندگی فقط امروز نيست، فردائيم در کار است.آدم از کجا می داند؟ کف دستش را که بو نکرده. پيری هست و کوری هست و هزار جور پيشامد طاق و جفت ديگر» اين بود که از همان فرداش چسبيد به کار و 1شاهی را صنار کردن. برادر کوچکه گفت :«آدمی که از يک ساعت بعد خودش خبر ندارد حماقت است امروز را بگذارد غصه فردای نيامده را بخورد. نخير، دم را عشق است!حالا که دارم و جوانم بايد کيف دنيا را ببرم!فردا که پير و عليل شدم خشت طلاو نقره هم زير پام باشد دو قاز سياه نمی ارزد!»- اين بود که فکر کسب وکار را بوسيد گذاشت کنج رف. بنا کرد به عيش و عشرت و از کيسه خوردن، تا اين که يک روز ناگهان دست کرد ديد ديگر يک پاپاسی هم ته کيسه نمانده و کفگير درست و حسابی خورده ته ديگ. آه از نهادش برآمد که- ای دل غافل! چی فکر می کردم چی شد! يعنی مال دنيا اينقدر بی وفاست که همه ملک و ثروت تو اين مدت کم مثل برف زير آفتاب تابستان از ميان می رود؟! نشست فکرهايش را کرد، ديد حرف عاقلانه را برادرش زده. با خودش گفت:خوب است بروم پيشش حال و حکايت خودم را برايش بگويم. برادر بزرگتر است! لابد مايه تيله اي بهم می دهد که جلم را از آب بيرون بکشم. راه افتاد رفت خانه برادره. سفره دلش را پيش او باز کرد و حال و روزش را به زبانی گفت که از هر کلمه اش پشيمانی می باريد. برادر بزرگه خوب که حرف هايش را شنيد گفت:راستش گرفتاريت را می فهمم. می دانم که از آن جور زندگی لاابالانه سر خورده ای. اما با وجود همه اين ها برای من از آفتاب روشن تر است که گرفتاری تو از يک چيز ديگر آب می خورد. آن روز هم که ارث و ميراث خدابيامرز پدرمان را تقسيم کرديم و تو گفتی تصميم داری بروی پی يل تلی للی، اول فکر کردم شايد بتوانم با نصيحت و دلالت از خر شيطان پياده ات کنم. اما باز ديدم نه. ريشه خيالات و کارهای تو يک جای ديگر است و حرف های من کاری صورت نمی دهد. بايد آن علت اصلی را جست و از ميان برد.- حالا هم من چشمم از آينده تو آب نمی خورد، اما برای اينکه مبادا فکر کنی زبان را دراز کرده ام تا دست از کيسه ام کوتاه بماند، بيا برادر، يک اختيار نامه می نويسم می دهم دستت، برو به فلان ولايت، نزديک فلان شهر دهی است به اسم اقبال کندی. کدخدا را ببين، اختيار نامه را نشانش بده، از باغ و رمه و مرتع و آسياب و زمين زراعتی هر چه خواستی سوا کن، سرمايه کن، ببينم چه پيش می آيد. برادر کوچيکه خوشحال شد کاغذ را گرفت. دست و روی همديگر را بوسيدند، ساز سفر کرد و رفت به آن ولايتی که برادر بزرگه گفته بود. ادامه دارد.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم شهریور 1387ساعت 17:16 توسط سودا |
|
|
وقتى گروه نجات، زن جوان چينى را زير آوار پيدا كردند او مرده بود اما امدادرسانان زير نور چراغ قوه، چيز عجيبى ديدند. امدادگران تلاش مى كردند جنازه را بيرون بياورند كه ناگهان سرپرست گروه، ديوانه وار فرياد زد: "بياييد، زود بياييد! يك بچه اينجا است. بچه زنده است." وقتى آوار از روى جنازه مادر كنار رفت نوزادى از زير پيكرش بيرون كشيده شد. او كاملاً سالم و در خواب عميق بود، انگار كه هيچ اتفاقي نيفتاده است، غافل از آنكه بداند مادرش هنگام حفاظت از جگرگوشه خود چگونه جان فشانى كرده است. مردم وقتى بچه را بغل كردند، يك تلفن همراه از لباسش به زمين افتاد كه روى صفحه شكسته آن، اين پيام ديده مى شد: "عزيزم، اگر زنده ماندى، هيچ وقت فراموش نكن كه مادر با تمامى وجودش دوستت داشت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 12:14 توسط سودا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:45 توسط سودا |
|
|
چند وقت پیش یکی از اساتید برای اینکه مارو ترقیب کنه درس بخونیم شروع به استفاده از افعال معکوس کرد اینکه درس نخوونیم دنبال مطالب ذکر شده و درس داده شده نریم و اصلا پروژه ای ارائه ندیم!
البته بچه ها از این پیشنهادات استاد به گرمی استقبال کردن "خرو از دمش بکشن جلو میره !" برداشت علمی: برمی گردم!... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 13:1 توسط سودا |
|
|
شنبه بلاخره روز آخر رسید این چند روزی حسابی به هم عادت کرده بودیم حالا جای غرولند همش افسوس میخوریم که این روزا هم تموم شد !.... اتوبوس مثل خونمون شده چقد که رو پله هاش نشستیم... چه جاهایی که باهاش نرفتیم ... چه شیطنت ها که با بچه ها نکردیم... از الیگودرز به سمت خمین حرکت کردیم نهارو جاسب خوردیم وقتی از دریاچه قم رد شدیم تازه باورمون شد که داریم به خونه نزدیک میشیم از تهران که یکی یکی بچه ها پیاده شدن و راهی خونه هاشون شدن همین طور بیشتر و بیشتر دلم گرفت ساعت 7:10 برداشت علمی: 1.جاسب مجموع منطقه ای با 7 روستاست که اسامی مختلف دارند و در قدیم محل نگهداری اسب بوده و اسم جاسب به این خاطر روش مونده! 2.دریاچه حوض سلطان: فرو افتادگی نا متقارنی با 330 کیلومتر مربع وسعت در 35 کیلومتری شمال قم و در شمال باختری دریاچه ی نمک است ، این دریاچه شامل 2 چاله ی جدا از هم هست که یکی " حوض سلطان" و دیگری " حوض مره" است و با آبراهه ی باریکی بهم وصل می شوند. حوض سلطان (حوضه ی باختری) با بلندی 806 متر از سطح دریا، تغذیه از روان آبهای سطحی. حوض مره ( حوضه خاوری) تغذیه آن علاوه بر روان آبها از رودشور و قره چای است 3.وقتی DVD ماشین خرابه ، مجبور نیستی فیلم بذاری مگه اینکه بخوای بچه های پر سروصدا رو با فیلم تکراری اخراجی ها خواب کنی البته از سر صدقه ی DVD خراب هر صحنه چندین بار تکرار می شد و البته با تصویر آینه ! ... مطمئنا اگر تایتانیک بود جای غرولند همه با تحسین فیلموتا ته نگاه می کردن! 4. هیچ جا خونه ی خودت نمی شه! پایان برمی گردم!... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 16:30 توسط سودا |
|
|
چهارشنبه روز دلگیریه! |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 9:7 توسط سودا |
|
|
ایستگاه ۲: |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 18:41 توسط سودا |
|
|
ساعت:نیم ساعت بعد از حدود۲
همه حسابی خسته و گشنه ایم من بیشتر از همه به علاوه ی کلافه ـ استاد ما گشنمونه! پس کی نهار میخوریم؟ استاد: من که هر وقت دیدمت یا گشنته یا در حال خوردنی ـ استاد: بچه ها دو راه داریم انتخاب کنید! بچه ها: استاد (در ادامه):اما از اونجا که من مسئول شما هستمو خبر ندارم چه جور رستورانیه باید همین نهاری که آ؟وردیمو من می گم بخوریم! بچه ها(در حال انتخاب): ساعت نزدیک ۳: (همه در حال اعتراض و نق زدن) ـ این تن ماهیا چرا اینجوریه؟ تن جسد آدمه یا جسد ماهی مرده های ساحل؟؟؟!!! ـاستاد مطمئنید این ماهیه؟ استاد: از کسی که خریده بپرسید! مادر خرج کی بوده؟ ـ من اینارو نمی خورم من از تن ماهی متنفرم!!! ـ اونوقت باید تا شام بی غذا بمونی بیچاره! یکی از پسرهای کلاس(معروف به "شازده" و البته از جهات ابعادی بعضیا " تپه ماهور" هم بهش می گن):استادبه بچه ها بگید که جز اینا تن ماهی لوبیا هم داریم!!! دخترها در حال مچ گیری شازده(راضی از اطلاع رسانی به موقعش دخترها از خنده در حال غش و ضعفند و اصرار دارن دوباره لیست غذاهارو بشنون! شازده هم خوشحال و راضی به نظر میرسه برداشت علمی: |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 17:34 توسط سودا |
|
|
ساعت حدود ..:2 گشنمه!
همه قایق ها نیم ساعت قبل اومدن و همه رفتن الا قایق ما!... بلاخره ٬ از شانسمون یه قایقران ترک فرستادن که میگه هیچ فارسی بلد نیست! قایقران(به ترکی): کی ترکی بلده گفته هامو ترجمه کنه؟ هیچ کس صداش در نمیاد (بعضیا فکر می کنن: وا چه بی کلاس؟!) قایقران (به ترکی): هیچ کس ترک نیست؟ (و یک سری الفاظ که هیچ کس یواشکی واسمون ترجمه نکرد!) حوصله بچه ها سر رفته همه از هم می پرسن چی می گه؟ بلاخره یکی از دخترا با ناز(به فارسی کاملا غلیظ): من بلدم شما بگید من ترجمه می کنم! قایقران لبخند به لب(به ترکی): شما تبریزی هستید؟ دانشجو(به فارسی): نه ما اصلمون مال زنجانه! قایقران (به ترکی): ارتفاع آب 9 متر٬ کسی تکون بیجا نخوره ! از لبه های قایق فاصله بگیرید! کسی دست رو لبه ها نذاره ! مراقب اطرافتون باشید تا یه وقت با سر تو صخره های بیرون زده نرید! دانشجو: (ترجمه همون بالایی ها!) قایقران (به فارسی کاملا غلیظ و خیلی کتابی و محترمانه): معلوم شد چند نفر ترکن!!! (سر نشین قایق ها شلیک خنده!) و چند نفر اعتراض ! جواب قایقران به اعتراض: پسر اون طنابو باز کن من اینارو نمی برم! تهدیدی که در طول راه تکرار می شد و به نظر میرسید تا آخر ادامه داره! ( صدای اعتراض تبدیل شد به سکوت!) قایقران :این سنگ بزرگ و می بینید که از سقف آویزون شده ؟! به این می گن زبون مادر زن! سرنشین قایق ها که همه دخترند جز استاد٬ همه اعتراض: زبان مادر شوهر!!! یکی از دخترهابا لهجه و ادای قایقران: پسر اون طنابو باز کن! (صدای شلیک خنده دخترها توام با زمزمه اعتراض!) قایقران( با ملایمت و خوشحال و راضی از عصبانی کردن دخترها): نه اتفاقا منم با شما موافقم ٬ لازم نیست طنابو باز کنید٬ این زبان مادر شوهره!!! ـ ـآخه زبان مادرزن انقدر درازه که تو این غار جا نمیشه!!! (اینبار صدای شلیک اعتراض) قایقران (با اشاره به پسری که هم پاش رکاب می زد): پسر اون طنابو باز کن!!! صدای اعتراض با نارضایتی تبدیل شد به سکوت برداشت علمی: |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 14:3 توسط سودا |
|
|
ساعت حدود ۱۲:
بلاخره وارد غار شدیم منتظر اومدن قایق ها بودیم که دیدیم دخترای کلاس دارن یکی از دخترای همکلاسی رو زیارت می کنن و صلوات می فرستن ساعت حدود ۱: ساعت۱:۳۰ برداشت علمی: "ادامه دارد" |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 10:40 توسط سودا |
|
|
سه شنبه ۱۲ تیر
ساعت ۵:۰۰ حرکت از .... مقصد اول:همدان. ایستگاه۱: برداشت علمی:
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 9:18 توسط سودا |
|
مدتي پيش، در المپيك سياتل،
9 ورزشكار دو و ميداني كه هركدام گرفتار نوعي عقب ماندگي جسمي يا روحي بودند،
بر روي خط شروع مسابقه دو 100 متر ايستادند،
مسابقه با صداي شليك تفنگ، شروع شد.
هيچكس ، آنچنان دونده نبود،
اما هر نفر ميخواست كه در مسابقه شركت كند و برنده شود آنها در رديفهاي سه تايي شروع به دويدن كردند،
پسري پايش لغزيد ، چند معلق زد و به زمين افتاد، و شروع به گريه كرد.
هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند.
حركت خود را كند كرده و از پشت سر به او نگاه كردند...
ايستادند و به عقب برگشتند... همگي...
دختري كه دچار سندرم دان (ناتواني ذهني) بود كنارش نشست،
او را بغل كرد و پرسيد "بهتر شدي ؟"
پس از آن هر 9 نفر دوشادوش يكديگر تا خط پايان گام برداشتند.
تمام جمعيت روي پا ايستاده و كف زدند. اين تشويقها مدت زيادي طول كشيد.
شاهدان اين ماجرا، هنوز هم در باره اين موضوع صحبت ميكنند. چرا؟
زيرا از اعماق درونمان ميدانيم كه
در زندگي چيزي مهمتر از برنده شدن خودمان وجود دارد.
مهمترين چيز در زندگي، كمك به سايرين براي برنده شدن است.
حتي اگر به قيمت آهسته تر رفتن و تغيير در نتيجه مسابقه اي باشد كه ما در آنشرکت داریم. اگراين پيام را با عزيزانمان درميان بگذاريم، ”شعله يك شمع با افروختن شمع ديگري خاموش نميشود"
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 11:31 توسط سودا |
|
|
سلام
تصمیم داشتم این آپ رو اختصاص بدم به خاطرات سفر تا دزفول تو فایل هایی بلوتوثیم یه صدای عاشقونه پیدا کردم که نتونستم واسه آپیدنش جلوی خودمو بگیرم ... ********************* صدای عاشقانه: چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری!... چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی برمی گردم!... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 13:26 توسط سودا |
|
|
ما همیشه
صداهای بلندو می شنویم پررنگ ها رو می بینیم سخت هارو بدست میاریم اما... خوبا... بیرنگ می مونن و آسون میرن.....
برمی گردم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:47 توسط سودا |
|
|
چقدر خوبه که آدم با یه جمله یه روح تازه بسازه و یه دنیا شادی به دیگران ببخشه!...
..... دوستت دارم..... وقتی سر به سرش گذاشتم قصدم فقط مردم آزاری بود هیچ وقت فکر نمی کردم این تهدید ساده اما قشنگ جواب کارم باشه !.... ـ حیف که دوستت دارم وگرنه..... برمی گردم!... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 10:0 توسط سودا |
|
|
نمی دونم چرا وقتی به قلب دیگه ای تسلت داشتی دیگه چرا دنبال اهلی کردن یه دل تازه اومدی ؟
تازه وقتی اهلی شد بهش گفتی : عاشق یکی دیگه ام !
اینجاست که می مونم وقتی می گم: متاسفم برات !.... فکر کنم تب دارم !... می دونم برات عجیبه اینهمه اصرار و خواهش بر می گردم!... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 11:21 توسط سودا |
|
|
دریا را در آغوشت می تکانم
تا دریا باشی حرف دل به دریا گفتن ساده تر از نگاه غمگینی است که نمی تواند دهانت را مست کند تا صدایم کنی ... چشمم را می بندم و به رسم باد در گیسوانت می ورزم تا خلوت آبی تو را منتشر کنم شاید همین شاهکار من باشد!!!... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:36 توسط سودا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|